close
تبلیغات در اینترنت
دل نوشته های شما...
loading...

پلاک عشق

دل نوشته های شما...

دل نوشته شما...(فرستنده مائده خانم)

(گمنام) بازدید : 9 چهارشنبه 22 مرداد 1393 نظرات ()

 

آهای آدم بزرگا این ماجرا رو دیدین؟
آهای آهای بچه ها این قصه رو شنیدین؟

قصه ی ازدواج جوونمرد پهلوون
قصه ی ازدواج دخت شاه پریون

یه روزی روزگاری یه پهلوون عاشق
رفت به خواستگاری دخت ماه و شقایق

پدر می گفت پهلوون تو این روز بهاری
قول میدی که تو هرگز اونو تنها نذاری؟

پهلوونه مکثی کرد چشماشو به زمین دوخت
انگار جوابی نداشت انگار دلش خیلی سوخت

پدر قهقهه ای زد چشم پدر درخشید
انگاری با این سوال خیلی چیزا رو فهمید

گفت که منتت رو به جون و دل خریدم
آهای آهای عزیزم چایی بیار دخترم

از توی آشپزخونه یکدفعه و خیلی زود
دختره با خجالت که شادی هم درش بود

قدم گذاشت به روی دیده های پهلوون
چایی گرفت جلوی جوونمرد قصه مون

وقتی سینی رو گرفت جلوی اون جوونمرد
پهلوون قصه مون با اون نگاش سوال کرد

«اگه اینو بفهمی اگه اینو بدونی
تو این دنیای خاکی من میرم تو می مونی

من میرم و تو دندون روی جیگر میذاری
بعد من این تویی که پرچم و بر میداری

و اونایی که امروز میخندن و زبونن
فردا که من نبودم قلب تو می سوزونن

برای بچه ی ما مادری و هم پدر
حالا جوابت چیه چیه جواب آخر؟

برای عشق پاکت یه پهلوون قابله؟»
دختره با نگاهش انگار جواب داد « بله»

بابای من سوال کرد مادر من جواب داد
چشم نرگس هر دو ابری شد و گلاب داد

پهلوون بانگاش گفت « دلم می خواد بدونی
تو گود این زمونه تو خیلی پهلوونی»

عقد این دو تا عاشق چقدر قشنگ و زیباست
اسم بابام اباالفضل اسم مامان فریباست

دو روز بعد عروسیش از باباجون جدا شد
بابای تازه داماد راهی جبهه ها شد

می گن بابام دوید و زد از تو خونه بیرون
مادر نو عروسم دوید به دنبال اون

بابای تازه داماد دویدش و دویدش
مادر نو عروسم دیگه اونو ندیدش

آی دونه دونه دونه نون و پنیر و پونه
یه پهلوون تو جبهه فرشته ای تو خونه

پهلوونه تو جبهه تفنگ گرفت به دستش
فرشته توی خونه به پای اون نشستش

دل نوشته های شما...(فرستنده : یاسمین خانوم)

(گمنام) بازدید : 7 چهارشنبه 01 مرداد 1393 نظرات ()

 

هر وقت سیلی خوردی؛بگو : یازهرا
هر وقت دستت رابستند؛بگو : یاعلی
هر وقت بی یاورشدی؛بگو : یا حسن
هر وقت آب خوردی؛بگو : یا حـسین
هر وقت شرمنده شدی؛بگو: ياعباس
ولی اگر:
تشنه شدی،آب نـخوردی،بی یاورشدی
دستت رابستند ، سیلی خوردی ، شرمنده شدي
بگو:
" امان از دل زینب "


دل نوشته های شما...(فرستنده : مائده خانوم)

(گمنام) بازدید : 35 یکشنبه 29 تير 1393 نظرات ()

 

خدا با من است
همیشه یار وهمراه من بوده وهست
نگذاشته مرا تنها
او با من است
خدا با من حرف می زند
اما
چرا کمی گوشهایم
سنگین شده
صدایش را درست نمی شنوم
چرا چشم هایم
کم سو شده
او را درست نمیبینم
چراپاهایم
نای قدم برداشتن در راهش را ندارد
اما
با همه اینها
دلم محکم تر از قبل شده
درکم بیشتر
و
احساسم دیگر به من دروغ نمی گوید
خدایا مرا بیشتر دریاب وبیشتر از قبل راهنماییم کن
تبلیغات
Rozblog.com رز بلاگ - متفاوت ترين سرويس سایت ساز
درباره ما
Profile Pic
خدایا چنان کن سرانجام کار... که تو خشنود باشی و مارستگار...
اطلاعات کاربری
نام کاربری :
رمز عبور :
  • فراموشی رمز عبور؟
  • نظرسنجی
    نظرتون درباره وبلاگ؟؟؟





    آمار سایت
  • کل مطالب : 743
  • کل نظرات : 745
  • افراد آنلاین : 1
  • تعداد اعضا : 29
  • آی پی امروز : 1
  • آی پی دیروز : 3
  • بازدید امروز : 15
  • باردید دیروز : 4
  • گوگل امروز : 0
  • گوگل دیروز : 0
  • بازدید هفته : 19
  • بازدید ماه : 385
  • بازدید سال : 1,824
  • بازدید کلی : 35,397
  • کدهای اختصاصی
    یه صلوات بفرست...یه کلیک کن
    روزشمار محرم عاشورا برای حمایت از ما کد زیر لوگو را در بخش تنظیمات (بخش کد های اسکریپت) وبلاگ خود کپی کنید.

    sq-etrat.net

    پلاک عشق